امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

مسافری از بهشت

شازده کوچولوی ما یک ماهه شد

1392/10/10 1:28
نویسنده : nastaran
195 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان اتفاقاتی که تو این یک ماه افتاده رو برات می نویسم، حتما وقتی بزرگ شدی و تونستی مطالب وبلاگت رو بخونی برات جالب خواهد بود.

وقتی شما به دنیا اومدی مادرجون اومدن خانه ما و 10روز پیش ما موندن.شبها خیلی بی تابی می کردی و دائم گریه می کردی.وقتی گریه می کردی من و بابایی دست و پامون رو گم می کردیم و نمی دونستیم چه جوری باید آرومت کنیم.تو این شرایط مادرجون خیلی بهمون کمک می کردن. سومین روز تولدت هم به همراه مادرجون و بابایی رفتین بیمارستان لاله که توسط متخصص اطفال بیمارستان، دکتر صالح پور معاینه بشی.آقای دکتر گفته بود کمی زردی داری و اگر بیشتر شد آزمایش بدی!! به نظر من بعد از گذشت چندروز شما زردتر شدی اما مادرجون می گفت شما زرد نیستی.تا اینکه به اصرار من به همراه مادرجون و پدرجون رفتین کلینیک تخصصی پگاه(خواجه عبداله) و آز زردی دادی.نتیجه آز 13.5 بود که نشون می داد شما زردی داری. مادرجون جواب آز رو به یه متخصص هم نشون داده بودن و گفته بود 2روز شما رو تو دستگاه بخوابونیم. وقتی مادرجون و پدرجون اومدن خانه و ماجرا رو برام تعریف کردن گریم گرفت.دوست نداشتم پسرک کوچولوی من تو دستگاه بخوابه. بعد با بابایی تماس گرفتم و قضیه رو بهش گفتم .بابایی اومد خانه و با هم رفتیم نتیجه آز شما رو به یه متخصص نشون دادیم.دکتر گفت باید 2روز تو دستگاه بخوابی و قطره بیلی ناستر هم تجویز کرد که سه روز بخوری،وقتی برگشتیم خونه خیلی حالم گرفته بود.پنج شنبه شب بابایی یه دستگاه اجاره کرد و آورد خانه.وقتی دستگاه رو دیدم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و تا دلم خواست گریه کردم.بعد به شما شیر دادم.بابایی و مادرجون لباسهات رو درآوردن و چشم بند مخصوص رو برات زدن که آماده خوابیدن تو دستگاه بشی.من بغلت کردم و گریه می کردم و دلم نمی خواست بزارنت اونجا.شما هم قدری بی قراری کردی و بعد آروم شدی.بعد بابایی خوابوندت تو دستگاه،مادرجون هم گریش گرفته بود اما به خاطر من سعی می کرد به خودش مسلط باشه اما...

  هربار که چشمم بهت میافتاد گریم می گرفت، اون شب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود.تا صبح چندبار بیدار شدی و شیر خوردی و دوباره بابایی گذاشتت تو دستگاه.اما یه حسن که داشت برخلاف شبهای قبل اون شب خیلی راحت خوابیدی و من از این بابت خوشحال بودم. بعد از گذشت دوشبانه روز مجددا یکشنبه به همراه بابایی و مادرجون رفتین آزمایش دادین و نتیجه اینبار 6بود که دکتر گفته بود دیگه نیاز نیست تو دستگاه بخوابی. خدا رو شکر که به خیر گذشت و بعد از اون قدری گریه های شبانه شما کمتر شد. 

بعد هم که شما ختنه کردی ما رفتیم خانه مادرجون و چند روزی پیششون موندیم.تو این مدت حسابی به مادرجون و پدرجون زحمت دادیم.ان شااله بتونیم زحمتاشون رو جبران کنیم. آخرهفته ها من و شما و بابایی می رفتیم خونمون و دوباره اول هفته میومدیم خونه مادرجون و پدرجون.روزهایی هم که مادرجون دانشگاه بودن همه زحمت ما رو دوش پدرجون بود.شما حسابی به پدرجون عادت کرده بودی، با شنیدن صدای پدرجون واکنش نشون می دادی،وقتی گریه می کردی تو بغل پدرجون آروم می شدی و بعضی شب ها هم روی سینه پدرجون می خوابیدی.

  مسئله دیگه ای که برام اهمیت داشت انتخاب یه دکتر خوب برای شما بود. یک بار با بابایی شما رو بردیم پیش دکتر هوشنگ دهقان،که دکتر خودم بود.یک بار هم رفتیم مطب دکتر بهزاد نقیبی که تعریفش رو زیاد شنیده بودم. خیلی ها هم دکتر مهری نجفی رو پیشنهاد داده بودن.فعلا دکتر نقیبی رو برات انتخاب کردیم که تحت نظر ایشون باشی!البته تو اولین فرصت پیش دکتر نجفی هم خواهیم رفت. خانم دکتر چایچیان هم دکتر هادی سماعی رو معرفی کردن! 

دوستت دارم شازده کوچولو...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)